خانه / آموزشی / یلدای بهزیستی، بی رونق و با صفا

یلدای بهزیستی، بی رونق و با صفا



به گزارش ایرنا، از شب یلدا نوشتن سخت نیست اما خبرنگار حوزه بهزیستی که باشی کار کمی سخت می شود؛ تصویر سالمندان، معلولان و کودکان بی‌سرپرست سنگ ریزه ای می شود درون چشمهایت، می سوزد و می سوزد و تا پشت درهای مراکز نگهداری می کشاندت و وادارت می کند که از یلدای غریبشان بنویسی.
اینجا باید با کودکان دو سه ساله شیرخوارگاه، کودک و همبازی شوی و امیر علی و باران و … را روی پاهایت بخوابانی و چند دقیقه ای نقش مادر را برایشان بازی کنی.
باید با پیرمردی که دست روزگار او را به آسایشگاه سالمندان کشانده، پیر شوی و با آواز محزونش، همنوایی کنی تا او آرام شود و تو بغض کنی :
بو ایل چیلله اوتاقیمدا
گوز یاشلاریم یاناقیمدا
یاریم گئدیپ تک قالمیشام
هئچ کیمسه یوخ یاتاقیمدا …
باید در مرکز نگهداری معلولان ذهنی با مریم 35 ساله که عقلش در حد کودک مانده، دوست شوی و تشویقش کنی و کف بزنی که توانسته رنگ قرمز را را از بین سه رنگ اصلی تشخیص بدهد.
باید صورت‌ چروکیده ننه آهو را هم نوازش کنی تا برای چند دقیقه بی وفایی فرزندانش را در بلندترین شب سال فراموش کند؛ چارقدش را هم باید محکم کنی تا موهای سفیدش بیرون نیاید.
چند لحظه ای هم باید کنار مددکاران بنشینی تا از آرتروز و کمردردی که امانشان را بریده و صدای قرچ قروچ استخوانهایشان که درآمده گلایه کنند و تو سراپا گوش شوی .
باید همراه شوی با آنها که انارهای سرخ با دستان عاطفه دانه می کنند و نقل و کشمش در کاسه های بلوری می ریزند و فرقی هم نمی‌کند کنار نامشان رییس نوشته شود معاون و یا مددکار؛ آنها در شب یلدا فقط مهر می کارند و عشق درو کنند.
یکی از مددکارها به رسم دیرین شب یلدا تفالی به حافظ می زند و همه نیت کرده و چشم به دهانش می دوزند: یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور …
روشنی و امید در دلها جوانه می زند و غربت یلدا در کلبه محزون بهزیستی رنگ می بازد و خنده هایشان مرحمی می شود بر غمی که از غصه هایشان بر دلم نشسته بود و گل لبخند بر لبهایم می نشیند.
حکیم طوس هم از قاب شاهنامه اش افسانه نبرد رستم و سهراب می سراید تا بزم یلدا را تکمیل کند و پیرزنی که برای مادر سهراب آهسته اشک می ریزد و در دفتر خاطرات یلدای امشب ماندگار می شود.
باید مراقب باشی تا چیزی از اتفاقهای شیرین امشب از قلم نیفتد و دل کسی را نرنجانی.
خبرنگار که باشی کارت سخت می شود اما کار کردن در بهزیستی سخت تر است؛ باید با گوشت و پوست خود این دشواری را لمس کنی.
خبرنگار بهزیستی که باشی نمی توانی پشت میز بنشینی، خودت را به زحمت نیندازی و گزارشی تلفنی از یلدا بنویسی؛ ازمعلولانی که تنها آرزویشان دراین شب برخورداری از فرصت های برابر با شهروندان عادی است.
باید رفت پابه پای معلول ویلچرنشین کنار پله هایی که همچون غولی، دهان باز کرده بایستی و دردش را حس کنی.
باید رفت تا تک تک بچه های بی سرپرست از سر و کولت بالا بروند و نقاشی های کج و کوله از ننه سرما و شب یلدا برایت بکشند و تو حض کنی.
باید رفت و رنگ و بوی یلدای بهزیستی را دید و چشید؛ در این کلبه رونق اگر نیست واقعا صفا هست…
7527/1181
گزارش از : زهرا زارعی** انتشاردهنده:الهام تدین



انتهای پیام /*










درباره gohari

پاسخ دهید